غيرت، بيل و ننه خاتون…
تاريخ : 1395/05/28
نويسنده : حسين كريمي
همه چيز يك طرف و “پي كندن و ريختن” يك طرف ديگر! اهلش باشي ميفهمي حرفم را و به هر نحوي كه هست در ميروي و مشغول يك كار ديگر ميشوي! حالا مثل اينكه قرعه به نام ما افتاده است…

اين آفتاب عزيز امان نميدهد؛ بيخيال هم نميشود! رهايمان نميكند گرماي طاقت فرساي قلعه گنج…
گلدشت، همانجا كه نه گل دارد و نه دشت؛ حالا قرارست مدرسه دار شود؛ انشاءالله… تا چشم كار ميكند خاك است؛ خاك و بيابان و خاك و چند كپر… وميان همين كپرها سي-چهل دانش آموز قد و نيم قد؛ بناست آينده اي روشن رقم بزنند براي گلدشت؛ انشاءالله…
همه چيز يك طرف و “پي كندن و ريختن” يك طرف ديگر! اهلش باشي ميفهمي حرفم را و به هر نحوي كه هست در ميروي و مشغول يك كار ديگر ميشوي! حالا مثل اينكه قرعه به نام ما افتاده است…
آفتاب مستقيم و گرماي ۵۵ درجه اي پنجه انداخته در پنجه ام و دست از سرم برنميدارد؛ بي آبي و بي برقي گلدشت هم ضميمه اش شده و قد علم كرده اند مقابلم؛ كم مي آورم؛ زانو ميزنم روي خاك؛ چشم هايم بسته ميشوند… و صدايي به خودم مي آورد؛ برميگردم؛ پشت سرم ننه خاتون است؛ بشكه آب را به زور ميچرخاند روي زمين و ميخواهد ملات درست كند… دردم مي آيد… واي بر من! كجا آمده ام و چه ميكنم… يكي مرا دريابد… بسازيد من را؛ آهاي كارگروه عمراني! من را بساز… ديوارم را بريز؛ خرابِ خراب است؛ كجِ كج… از نو مرا بچين…
زير لب تكرار ميكنم؛ ذكر گرفته ام براي خودم: “غيرت… غيرت… غيرت…” و بيل را از دستان ننه خاتون ميقاپم…

نويسنده: حسين كريمي

حجم : 6895
عرض : 160
ارتفاع : 113
نام
نام خانوادگي
نشاني پست الكترونيكي
متن
استان ها
لينكستان